سیزده, را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
دیشب گفت راه میوفتم که فردا بیام پیشت میدونستم که نمیاد ولی ته دلم یه امید کوچولو بود مثل تمام این دو سه سال پیش که بیشتر قرارامون کنسل میشد و من هر بار امید داشتم صبح بهش صبح بخیر گفتم گفتم کی میای گفت تازه راه افتادیم دیشب نیومدیم گفتم آهان میای امروز پیشم یا نه گفت احتمالا برسم شب میام میدونم که نمیاد ناهار یه پیتزا گرفتم دو تا تیکشو که خوردم سیر سیر شدم اصلا اشتها ندارم شاید برم بیرون یه دوری بزنم شایدم نرم خونه بمونم که احتمال دومی بیشتره خلاصه که اینم از سیزده به در من کاش میشد برگردیم به دو سال اول دوستیمون چقدر همه چیز قشنگ بود دلنوشته های یک عاشق...
ما را در سایت دلنوشته های یک عاشق دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 197