امشب دیگه بابام بهم گیر داد گفت بسه هر چقدر تو خونه بودی و استراحت کردی باز باید بری سر کار از شنبه هم میری هیچیم نمیخوام بشنوم هر چی اومدم بهونه بیارم فقط گفت هیس و بعدم رفت تو اتاقشون و کلشو کرد تو گوشی به مامانم گفتم تو یه چی بگو گفت منم باهاش موافقم باید بری سر کار دیگه بسه خب من تا یادم میاد از ۱۸ سالگی رفتم سر کار و الان ۸ ماهه که بیکارم دلم نمیخواد برم سر کار اه خب حالا
چیکار کنم ☹ دلنوشته های یک عاشق...
ما را در سایت دلنوشته های یک عاشق دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 108
تاريخ: چهارشنبه
1 اسفند
1397 ساعت: 21:25