دیگه خسته میشی..دراز میکشی بغلش و میگی عسل بابا کیه؟؟ اما نینیمون نمیتونه حرف بزنه.. . گنگ بهت خیره میشه..منم شاهد این صحنه هام.. میگی بهت گفتم عسل بابا کیه توله ی من...
اما یه روز میاد دو سالش میشه..یکم حرف میزنه..لباسامو میپوشه و میگه بابایی خوشگل شدم..؟؟ میگی بزغاله این که لباسای خانم منه. میگه بابایی بهش نگیا اما من لباساشو پوشیدم تا با تو ازدواج کنم.. .
من میگم نخیر نخیر قبول نیست...این شوهر منه...عشق منه..کسی حق نداره باهاش ازدواج کنه..مال خودمه.. میگی عیب نداره..
این توله میشه هووت...قبوله؟؟ من و نینی دوتامون جیغ میکشیم قبوله..بعدم ماچت میکنیم.. . مطمئنم میرسه اون روز... من فقط به امید همون روزه که زنده ام ...
منو تو بهترین مامان بابا میشیم
دلنوشته های یک عاشق...
ما را در سایت دلنوشته های یک عاشق دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 132