هنوزم باورم نمیشه عکسامونو نگاه میکنم هی تا مطمئن شم خواب نبوده مامان اینا رفتن شمال و من نرفته بودم دیشب واسه اولین بار قیمه درست کردم و به شروین گفتم فردا بیا قیمه رو امتحان کن امروز بهش گفتم میای گفت اجازه بده کارامو انجام بدم خبر میدم مامان اینا بهم زنگ زدن گفتن به شروین بگو بیاد خونه ناهار و بخورین دیگه الکی نرید تو خیابون راحت تو خونه باشید دیگه به شروین که گفتم اول هی گفت نه اصلا زشته و ... آخر تونستم راضیش کنم و اومد خیلیییییی خوش گذشت واااای باورم نمیشد شروین تو اتاقمه یکی دیگه از آرزوهام برآورده شد شروین تو اتاقم بود و من تمام مدت لبخند از لبام کنار نمیرفت چقدر دلم میخواست بیشتر بمونه ولی کار داشت و رفت خودشم دلش میخواست بمونه گفت دلم نمیاد برم واااای خدایا هنوزم فکر میکنم خواب دیدم ولی واقعیه واقعیه واقعی خدایااااا شکرت ![]()
![]()
![]()
ما را در سایت دلنوشته های یک عاشق دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 169