دردهایی که میکشم و دم نمیزنم

خرید بک لینک

حال روحیم افتضاحه خسته شدم از نقش بازی کردن که حالم خوبه و همه چی اوکیه نه حالم خوب که نیست هیچی افتضاحه از افتضاح هم افتضاح تره بغض تو گلوم شده مثل یه خنجر که دائم بزرگ و بزرگتر میشه دلم یه گوشه دنج میخواد برای گریه کردن و زجه زدن دلم میخواد برم یه جا که کسی نیست انقدر داد بکشم و زجه بزنم تا شاید این بغض لعنتیم کوچیکتر بشه هیچ کس درد منو نمیفهمه هیچ کس نمیبینه پشت این ظاهر آرومم چه طوفانیه هیچ کس حال دل من و نمیفهمه همه فکر میکنن آرومم و حرفی نمیزنم پس خوبم حتما ولی خوب نیستم اون لحظه ای که خیره شدم توی تلویزیون هیچی از فیلم نمیفهمم تو افکار خودم غرق شدم و هی بغض لعنتیمو قورت میدم گهگداری میرم تو آشپزخونه یه لیوان آب میخورم که راحت تر بتونم کنترل کنم این بغض کوفتیو شروین میگه عکس بده یه لبخند میشونم کنج لبم که مبادا تو این همه گرفتاری یوقت من برم روی اعصابش ولی هیچ کس حواسش نیست من دارم ذره ذره نابود میشم بدون هیچ اغراقی دارم از درون خورد و له میشم این بغضایی که هر ثانیه قورتشون میدم مثل شیشه خورده هایین که میرن توی رگهام و از درون ذره ذره منو شکنجه میکنن و من با تمام دردی که از درون میکشم یه لبخند مزحک روی لبمه که حتی خودمم نمیدونم برای چیه...

و اما شب ها وقتی همه شهر میخوابن منم و اتاقم اتاقی که یه روزی تو در حد چند ساعتی مهمونش بودی وقتی پا میذارم توی اتاق دیگه اختیار اشکام دست خودم خودم نیست میبارم مثل ابر بهاری میبارم از چشمام اشکهایی میاد به چه درشتی که گاهی خودم میترسم از این حجم اشکی که از چشمام میریزه بی صدا گریه میکنم در واقع فقط اشک میریزم و ذکر شروین شروین از ذهنم بیرون نمیره گاهی مینویسم اینجا و هزار بااار پاک میکنم و باز مینویسم گاهی پست میشن گاهیم نه جدیدا دست چپم خیلی شدید خواب میره و قلبم خیلی بد تیر میکشه و من دم نمیزنم هیچی نمیگم فقط اشک میریزم و وقتی اشک میریزم دردش چند برابر میشه و یهو قطع میشه و سکوت شب و صدای نفسهای پر از بغض خودم که سکوت اتاقمو میشکنه خودمو بغل میکنم و جمع میشم توی خودم سرمو میذارم روی زانوهام و میگم واقعا یعنی انقدر خواسته ی زیادیه داشتن شروین که بهم نمیدیش خدا؟؟؟ دوباره قلبم شروع میکنه تند زدن و تیر کشیدن و من بیشتر توی خودم جمع میشم انگار این درد و دوست دارم یادگار عشقیه که انتظارشو میکشم ... این برنامه هر شب و هر شب تکرار میشه حتی الان که دارم اینو مینویسم امشب به درد قلبم سر درد هم اضافه شده تپش قلبم فکر کنم بالای ۱۴۰ باشه انقدر تپشش زیاده که صداشو توی سرم میشنوم کاش امشب شب آخرم باشه کاش صبح فردا رو نبینم کاش به آرامش ابدی برسم خدایااااا تا حالا هر آرزویی کردم بهش نرسیدم میشه حداقل این آرزومو برآورده کنی؟؟؟

دلنوشته های یک عاشق...

ما را در سایت دلنوشته های یک عاشق دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 205 تاريخ: پنجشنبه 4 ارديبهشت 1399 ساعت: 22:32

صفحه بندی