وقتی دوستام میومدن و واسم از عشق میگفتن دائم داشتم مسخرشون میکردم بهشون میگفتم مگه میشه آدم کسی رو بیشتر از خودش دوست داشته باشه!!؟ اصلا یه جورایی عشق واسم شبیه یه جک بود یه جوک خیلی خنده دار...
ولی درست ۱۷ اردیبهشت ۹۴ وقتی دیدمت یهو دیدم یه چیزی سر جاش نیست...
تا چند ماه اول باورم نمیشد نمیخواستم قبول کنم که دلم و دادم نمیخواستم باور کنم که من منی که همه میگفتن تو مثل رباط میمونی و هیچ احساسی نداری و غرورم تا کهکشون بود حالا عاشق شدم و دلم واسه یه مرد تند تند میزنه...
آخه مگه ممکن بود!!!!؟ حالا بعد از ۱ سال و ۷ ماه و ۳۰ روز وقتی بهم بی محلی میکنی میبینم دنیام تار و سیاه و بی معنی میشه...
میبینم هیچ چیز مهم نیست به جز تو ... خوشحالی تو... راستش دارم به این نتیجه میرسم که اگه بگی از زندگی من برو بیرون میرم... نه رفتن معمولی یه جوری میرم که دیگه اثری ازم نباشه از زندگیت از دنیا... آخه نمیتونم تصور کنم دنیای بی تو رو زندگی بی تو رو ...
عشق قشنگه خیلی قشنگ ولی سخته چون دنیات میشه یه نفر و یه نفر میشه دنیات حالا تصور کن اگه دنیات تو رو نخواد چه بلایی سرت میاد...
دوستت دارم عاشقانه شروین...
دلنوشته های یک عاشق...