خرید بک لینک

وقتی ۱۰ سالم بود به یه آدم ۲۰ ساله میگفتم پیر وقتی ۲۰ سالم شد به یه آدم ۳۰ ساله میگفتم پیر و الان خودم در ۳۳ سالگیم احساس جوانی ندارم ولی میدونم حتی یه آدم ۵۰ ساله هم پیر نیست

احساس درونیم یه پیرزن دنیا دیده ی خستس که همه چیو دیده همه کاراشو کرده و و نشسته رو صندلی راک کنار شومینه و با عینک سعی میکنه کتاب بخونه و منتظره که هر لحظه قلب خستش استعفا بده از تپش و چشمای خسته ترش برای همیشه بسته بشن و میدونم این عادی نیست اصلا عادی نیست

استوری های دوستامو که میبینم باورم نمیشه این همه حس و حال و شور شوق هنوز دارن که بیرون میرن دور میزنن میخندن سفر میرن من هر جایی باشم فقط به این فکر میکنم کی میشه برم خونه گرچه حتی دیگه توی خونه هم حس خونه بهم نمیده

گمشده ام و انگار به هیچ جایی و جمعی تعلقی ندارم سردرگمم و بی انگیزه و هر روز این بی انگیزه بودن بیشتر و بیشتر میشه

و الان چقدر شعر فروغ رو درک میکنم که میگه

و این منم‌زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی

قشنگ انگار خود خود منه

برچسب: نویسنده: نیکی جلالی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 20:00

صفحه بندی